سه شنبه 12 بهمن1389
وصیت نامه کوروش کبیر
وصیت نامه کوروش هخامنشی
ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .
پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .
ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟
ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .
ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .
وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید »
سه شنبه 28 دی1389
ترجمه درقواعد
سه شنبه 28 دی1389
سه شنبه 28 دی1389
سه شنبه 5 مرداد1389
رسالة من تحت الماء
رسالة من تحت الماء
إن كنت صديقي.. ساعدني
كي أرحل عنك..
أو كنت حبيبي.. ساعدني
كي أشفى منك
لو أني أعرف أن الحب خطيرٌ جداً
ما أحببت
لو أني أعرف أن البحر عميقٌ جداً
ما أبحرت..
لو أني أعرف خاتمتي
ما كنت بدأت...
إشتقت إليك.. فعلمني
أن لا أشتاق
علمني
كيف أقص جذور هواك من الأعماق
علمني
كيف تموت الدمعة في الأحداق
علمني
كيف يموت القلب وتنتحر الأشواق
*
إن كنت نبياً .. خلصني
من هذا السحر..
من هذا الكفر
حبك كالكفر.. فطهرني
من هذا الكفر..
إن كنت قوياً.. أخرجني
من هذا اليم..
فأنا لا أعرف فن العوم
الموج الأزرق في عينيك.. يجرجرني نحو الأعمق
وأنا ما عندي تجربةٌ
في الحب.. ولا عندي زورق..
إن كنت أعز عليك .. فخذ بيدي
فأنا عاشقةٌ من رأسي .. حتى قدمي
إني أتنفس تحت الماء..
إني أغرق..
أغرق..
أغرق..
دوشنبه 20 مهر1388
ادب
|
سوالات عربی1درس سوّم |
1-عین الترجمه الصحیحه (ترجمه صحیح را مشخص کنید):
الف- لایستسلم الأحرار للظلم :
1) انسان آزاده در برابر ظلم وستم نباید تسلیم شوند.
2)انسانها ی آزاده در برابرستم تسلیم نمی شوند.
ب- یابنیّ !أنت تعلم أنّ غداً موعد تسلیم السجاده لصاحبها.
1)ای بسرم !تومی دانی که فردا زمان تحویل فرش به صاحبش است.
2)ای بسر!تو نمی دانی که امروززمان دادن فرش به صاحبش می باشد.
2-صحح الأخطاءفی الترجمه(اشتباهات موجود در ترجمه راتصحیح کنید):
الف-قالت الأمّ:نحن تحملنا صعوبه الحیاه بشهامه بین هذه الوحوش سنوات طویله(خطانِ)
مادرگفت :ماسالهای طولانی سختی رادرمیان این حیوانات وحشی باشهامت تحمل می کنیم.
ب-عندما رجع الغزال سأل أمه(خطآن):
زمانیکه آهو رفت مادرش برسید.
3-عین الأفعال المزیده (فعلهای ثلاثی مزید را در میان فعلهای زیر مشخص کنید):
تنقلبونَ جاهدوا أرسلتَ کفّر
تشتغلُ یُمکنُ اِستکبروا تجمعوا
4-إجعل فی الفراغ کلمه منا سبه(در جای خالی کلمه مناسب قرار دهید):
الف-أمّاه !...... حفله فی المدرسه. (المضارع من "عقد"للغائبه باب إنفعال)
ب-نحنُ ......... هنالتکریم تلمیذٍمثالیٍ(المضارع من"جمع"باب افتعال)
5-عین المصدر من هذه الأفعال(مصدر این فعلها رامشخص کنید):
إفتتحَ یجتنبوا یتنزّلونَ یتفاخرانِ
6-أکتب الماضی من هذه المصادر (ماضی این مصدرها را بنویسید):
إنقلاب إنبساط تبسّم استقبال
7-تفاوت میان "غفرَ" و"إستغفرَ" از لحاظ لفظ ومعنی چیست؟
|
سوالات عربی 1درس چهارم |
1-عیّن الترجمه الصحیحه (ترجمه صحیح راا نتخاب کنید):
الف-المومنونَ یدافعونَ عن المظلومینَ ویحاربونَ الظالمینَ:
1)ستمدیدگان از مومن دفاع می کنندوبا ستمگرمی جنگند.
2)مومنان از ستمدیدگان دفاع میکنند وبا ستمگران جنگ می کنند.
ب- الإنسان مخلوق من التراب ویرجع ا لی ا لتراب:
1)انسان آفریننده خاک است وبه خاک می رود.
2)انسان ازخاک آفریده شده وبه خاک باز می گردد.
2-صحّح الأخطاء فی التّرجمه (ترجمه اشتباه را مشخص کنید):
الف-العقل مصلح کل أمر :(خطآنِ) عقل اصلاح شده ی هر کاری نیست.
ب- المستضعفونَ هم وارثونَ الأرض :(خطآنِ) ضعیف کنندگان همان وارث زمین هستند.
3-عیّن الجامد والمشتق (جامد ومشتق رامشخص کنید):
صَانِع مَشکُور هوَ المُستسلمونَ
4-عیّن أنواع المشتق فی الأسماء التالیه (انواع مشتق را در میان اسم های زیر مشخص کنید):
مُغتصِبه مَظلومونَ سائرانِ مُعتذِر
5-إجعل فی الفراغ کلمه مناسبه(درجای خالی کلمهی مناسب قرار دهید):
|
فعل |
ا سم فاعل |
ترجمه |
ا سم مفعول |
ترجمه |
|
دافَعَ |
|
|
|
|
|
إعتَمدَ |
|
|
|
|
|
|
ظالِم |
|
|
|
6-اکتب ا لتحلیل الصرفی للکلمات التالیه(تجزیه کلمات زیر رابنویسید):
المُعرضونَ
مُحتَرِم
أرسلَ
أنا
7-أعرِب (ترکیب کنید):
الإنسانُ مخلوقُ من الترابِ.
أنزَلَ الله ا لعذابَ.
8-إجعل فی الفراغ کلمه مناسبه (در جای خالی کلمه مناسب قرار دهید):
الف- ال ………..هُم………… الأرض.(اسم مفعول از" اِستَضعَفَ"_اسم فاعل از" وَرَ ثَ")
ب- ا لعقلُ………کُلِّ أمرٍ.(اسم فاعل از "أصلَحَ")
|
سوالات عربی 1درس پنجم |
1-عیّن الترجمه الصحیحه(ترجمه صحیح را انتخاب کنید):
الف-قالت الفراشه الصغیره للطبیعه :
1)پروانه کوچک به طبیعت گفت.
2)پروانه های کوچک به طبیعت گفته بودند.
ب-لمّا شا هَدَ سلمانُ فاطمهَ :
1)زیرا فاطمه سلمان را مشاهده کرد.
2)زمانیکه سلمان فاطمه (س)را دید.
2-صحح الأخطاء فی الترجمه (ترجمه نادرست راتصحیح کنید):
الف-ألیس فی المجلس أکبرمنک (خطآنِ):آیا در مجلس کوچکتر از او نیست؟
ب- قال الفتی «العلّامه» بشهامهٍ (خطآنِ):جوان دانا با ا ضطراب گفت.
3-عیّن أنواع المشتقّه فی الکلمات التالیه (انواع مشتق را در میان کلمات زیر انتخاب کنید): بشیر مومنونَ أمّاره مَشرق
دُنیا جمیله منتظِر أحسَن
4-صُغ اسم التفضیل من «حَسُنَ» للمذکر وللمونث(اسم تفضیل مذکر ومونث از «حَسُنَ» را بنویسید):
5-عیّن أنواع المشتقات الّتی تحتها خطّ(انواع مشتقاتی که زیر آن خط کشیده شده رامشخص کنید):
الف-لَقد خلقنا الإنسانَ فی أحسنَ تقویمٍ.
-----
ب- وَلِلّهِ المشرق والمغرب.
-----
ج-للبلبل صوت عذب بدیع_للنهر میاه صافیه وصوت رنان.
----
6-تحلیل الصرفی(ترجمه کنید)
دخل-
الصغیر-
العلام-
الناقص-
7-صغ اسم المکان من(سجد) و اسم الزمان من (غرب)
8-اعرب (ترکیب کنید):
دخل وَفدُ من التجار
اشار الیه الامیرُ
انتَ عالمٌ
9-عین نوع المشتق(انواع مشتق را بیابید)
مطبخ صعب غفار حسنی
عللمه اکبر مَغرب
10-عین الصحیح فی التحلیل الصرفی:
تجزیه صحیح کلماتی که زیر آنها خط کشیده شده است را مشخص کنید:
شاهد رجلاٌ صالحاٌ
---- ----
شاهد:فعل ماضی للغا ئبه مجرد ثلاثی صالحاٌ:اسم مفرد مونث مشتق(اسم مفعول)
شاهد:فعل مضارع للمخاطب مزید ثلاثی صالحاٌ:اسم مفرد مذکر مشتق (اسم فاعل)
11-عین الصحیح فی الاعراب لکلمات التی اشیرالیه بخط(ترکیب صحیح کلماتی که زیر آن خط کشیده شده را مشخص کنید)
عجز الامیر عن الجواب
الامیرفاعل مرفوع الامیر مبتدا مرفوع عن الجواب مجرور به حرف جر
الامیر مفعول
دوشنبه 6 آبان1387
ـ الابعاد المستوحاة من ليلة عاشوراء
البعد الديني
البعد العبادي
البعد الأخلاقي التربوي
البعد العسكري
تمهيـد
____________
البعد الديني
____________
____________
الانبياء (عليهم السلام) وَلم يَمنعهم كلُ ذلك من السعي قُدماً تجاه وظائفهم الشرعية من أجل إصلاح الامة ، ودعوتهم إلى الله تعالى وإن أدى ذلك إلى الشهادة.
المستجير ، فجَدُّوا في إلقاءِ القبض عليه ، أو قتله غيلةً ولو وُجدَ مُتعلقاً بأستارِ الكعبة ، فالتزم بأن يجعل إحرامَهُ عُمرةً مُفردةً وترك التمتعَ بالحج ، فتوجه إلى الكوفة لانهم كاتبوه وبايعوه وأكدوا المصيرَ إليهم لانقاذهم من شرور الامويين ، فألزمَهُ التكليف بحسب ظاهر الحال إلى موافقتهم إتماماً للحجة عليهم ، لئلا يعتذروا يوم الحساب بأنهم لجأوا إليه واستغاثوا به من ظلم الجائرين ، فاتهمهم بالشقاق ولم يغثهم مع أنه لو لم يرجع إليهم فإلى أين يتوجه ، وقد ضاقت عليه الارض بما رحُبت ، وهو معنى قوله لابن الحنفية : لو كنت في جحر هامة من هذه الهوام لا ستخرجوني حتى يقتلوني(1) !
____________
وواسى الــرجال الصالحين بنفسه * وفــارق مثبوراً وخــالف مُجرماً
فإن عشت لم أندم وإن مـتُ لـم اُلَمْ * كفـى بك ذُلاً أن تعــيش وتُرغما(2)
____________
ولديه جأشٌ أردُّ من الدُرع * لظمـأى القنـا وَهـُنَّ شُروعُ
وبه يَرجعُ الحفاظُ لصـدر * ضاقتِ الارضُ وهي فيه تَضيعُ
فأبىَ أن يعيش إلا عزيـزاً * أو تجلى الكفاحُ وهو صَريعُ(4)
____________
____________
____________
وقضينا ما علينا(1).
____________
رضوان الله والنجاة من غضبه تعالى.
____________
ذلك ؟!
لك عتبي يارب ان كان يرضيك * فهـذا إلـى رضــاك قليـل
فلو قـطعتـني بالحب إرباً * لما مال الفؤاد إلى سواكا
____________
چهارشنبه 24 مهر1387
الشاعر جورج جريس فرح
الشاعر جورج جريس فرح
من مواليد حيفا ـ فلسطين ـ عام 1939 ومن سكان شفا عمرو حاليا .
أنهى دراسته الثانوية في " الكلية الأرثوذكسية العربية " في حيفا عام 1959م .
درس المحاسبة وإدارة الأعمال ، عمل موظفا حتى عام 1969م , ثم مديرا لمكتب تأمين حتى عام 1980م , ثم مديرا في بنك العمال حتى 1994م حيث استقال ليزاول الأعمال الحرة في مجالات الخدمات التجارية , الإعلان , الطباعة والنشر .
كتب الشعر في سن مبكرة ، كما كتب القصة القصيرة , المقالة ، وكلمات الأغاني .
أصدر مجموعته الشعرية الأولى بعنوان " بدء الحصاد " عام 1985م والثانية " صوت يبحث عن صداه " عام 1991 وقد تأثرت مجموعته الأخيرة بأحداث الانتفاضة الفلسطينية بشكل خاص .
نشرت الصحف العديدة والمجلات الكثير من إنتاجه وتم تلحين وغناء العديد من كلماته .
الليل والحب وحبيبتي !
لحبيبتي في الحبِّ شَرطٌ أوَّلُ
شرطٌ أساسٌ
عنهُ لا تتنازَلُ
أن أربطَ الليلَ بأطرافِ النهارِ
بسِحرِها أتغزّلُ
واطَوِّلُ...!
لحبيبتي والليلِ أسرارٌ
ولغزٌ أجهلُ
في الليلِ يطغى عِطرُها
يتدلّلُ
يتسلّلُ
في جوفِ أعماقِ الوريدِ
ويوغِلُ...
والعِطرُ عندَ حبيبتي لا يُمْهِلُ
لا يعرفُ الإبطاءَ في ما يفعَلُ
وأنا شديدُ الحسِّ
لا أقوى على عطرٍ يبرّح بالفؤادِ
ويقتلُ...!
وا حيرَتي...
ما حيلتي
وأنا الذي،
من غيرِ خمرٍ،
أثملُ
هاتوا الصّغارَ أضمُّهُم
هاتوا أياديكُمْ
إذا تَعِبَتْ وأضناها العَمَلْ
هاتوا أقَبِّلْها
وأغسِلْها
بدمعٍ في المُقَلْ
هاتوا كواهِلَكُمْ
فقد حمَلَت مدى العُمرِ الثِّقَل
والأرضُ منكُم لم تَزَلْ
مِعطاءَةً
منذُ الأزلْ
هاتوا معاوِلَكُم
أزيِّنْها
بشاراتِ الظَّفَرْ
هاتوا مواجِعَكُم
أطيّبْها
بزيتٍ من شجَرْ
زيتونِنا الطفّاحِ من جوفِ الحجَر!
هاتوا صِغارَكُمو
أضمّهمو
إلى الصدرِ العَطِرْ
هاتوا
لأطبعَ فوقَ جبهَتِهِم قمَرْ
فهُمُ البدايةُ
والنهايةُ
والحكايةُ
والخبَرْ
وهمُ القضيَّةُ
والهويَّةُ
والمسيرةُ والأمَلْ!
نسرٌ أم حمامة
لاجتماعِ الطَّيرِ،
ما قبلَ الصَّباحْ،
أقبَلَتْ، مذعورَةً،
أسرابُ أصحابِ الجناحْ..
جَدوَلُ الأعمالِ مَقصُورُ الكلامْ:
نزعُ شاراتِ السَّلامِ عنِ الحَمامْ!
حيثُ أنَّ الناسَ قد مَلّوا الوُعودْ
فالحَكايا جاوَزَتْ كلَّ الحُدودْ
كلَّ يَومٍ يملأُ الدُّنيا بَشائرْ
عن سَلامٍ قادِمٍ كالطَّيرِ طائرْ
ناعقًا قالَ الغُرابْ:
يا طُيورْ
آنَ أن يَرعَى القَضِيَّة
نسرُنا حامي الحَميّةْ
فهْوَُ أوْلى بالوظيفَةْ
مِن ذوي النَّفسِ الضَّعيفَةْ
فيهِ لَو رُمنا الحقيقَةْ
كلُّ ما تَبغي الخليقَةْ
فالمعالي مَطلبُهْ
والبَرايا تَرهبُهْ،
فاجعَلوا النَّسْرَ الإماما
واعزلوا الآنَ الحَماما
لم يَطُلْ ما كانَ مِن أخذٍ ورَدّْ
قرَّرَوا بالأمرِ عَنْ عَزْمٍ وجِدْ
مِنْ عَلى أنقاضِ جُثمانٍ وَجِيفَهْ
تمَّ تتويجُ الخليفَهْ!
وانفضَّ جمعُ المؤتمَرْ
واستغرَبَ النّاسُ الخبَرْ...
عامٌ مَضَى
أو بَعضُ عامْ
والهمسُ في الأنحاءِ قام:
هل يا ترى ضاعَ السَّلامْ؟
حتّى الأبَدْ؟
مَنْ مُرجِعٌ بِيضَ الحَمَامْ؟
أينَ المَدَدْ؟
مَن ذا الذي يأتي بها؟
مِن بَعْدِ طولِ غِيابِها؟
هل مِنْ أحَد؟
هل مِنْ أحَد؟!!!
هم ابتلوها وقالوا بـأنَّ فيهـا البليَّـة
وكبلوها وشـدّوا قيودَهـا القهريـة
غنيمةً جعلوهـا وسلعـةً وهديّـة...
يا ويحَهم صوّروهـا منبـوذةً سلبيّـة
قالوا: لها نصفُ عقلٍ، فهل تكون ذكيَّة؟
***
ليست كما وصفوها لكونهـا شرقيـة
لكنّهم غيَّبوها عن موكـبِ البشريّـة
واليومَ يُطلَبُ منها أن تدحـرَ الغربيـة
في العلمِ والفهمِ حتى في جوهرِ الحريّـة
***
يا قومُ لا تظلموها وتجعلوهـا ضحيّـة
فـإن فيهـا كنـوزًا وثـروةً وطنيَّـة
واستنهضوها بحثٍّ وحِكمَـةٍ ورويَّـة
ومهّدوا الدَّربَ حتى تسيرَ فيـهِ أبيَّـة
مرفوعةَ الرأسِ فكـرًا وقـدرةً أدَبيَّـة
تجنوا ثمارًا، لعمـري، لذيـذةً وشهيّـة
من يزرع الجهلَ يحصِد بيـادرَ الأميّـة!
فإذا كانَ اللقاء…
لو أباحَ الناسُ لي مِن كلّ مُغرٍ
أيَّ شيءٍ غَيرَها،
ما اخترتُ شيّا ...
غيرَ جُودِ الدهرِ في يومٍ عليّا
مُنصفًا،
لتعودَ مُلهمتي إليّا..
كان قبلَ البُعدِ ممتنِعًا عصيّا
دمعُ عيني،
صار مدرارًا سخيّا،
أرقُبُ النسماتِ
إنْ حَمَلَتْ عبيرًا
مِن شَذاها العذبِ،
أو عِطرًا زكيّا
أضفرُ الكلِماتِ عِقدًا لؤلؤيّا
أجمعُ النَّجماتِ ما بينَ يديّا
ناسجًا حُلَّةَ عيدٍ للقاءٍ
ليسَ كالأعياد،
وضّاحِ المُحيّا،
فإذا كانَ اللقاءُ، بُعَيدَ هَجرٍ،
سوفَ ألبسُها كِساءً سَرمَديّا
رافلاً بالشَّوقِ،
مُزدانًا بحبٍّ
لم يزُرْ مِن قَبلُ قلبًا آدميّا!
صورةٌ بالصمتِ ترويعن سُويعاتٍ عِـذابِ
عن نعيمٍ صارَ طيفًـاوسرابًا في سـرابِ..
***
هي ذكرى عن هوانـالم تذق مثلـي الهوانـا
خاطبتنـي، ذكرتنـيكل ما بالأمسِ كانا...
***
عاتبتني، كيفَ ضاعتأمنياتُ الحـب منـا
بعدما كنّـا وكانـتقاب قوسيـنِ وأدنـى
***
كيف صانت ما أضعناوهي بعض الشيء عنّا؟
قلتُ: أي هيهياتِ أنّامثلها في الحفظِ كنّا..
***
بينما الصورةُ تـرويوشجون القلبِ ثارت
هبَّت الريـحُ علينـاومع الهبّاتِ طـارت!
دموع العين اسكبها
إذا عطشت، واسقيها
دماء القلب أنزفها
سمادا في أراضيها
لتبقى خصبة خضراء
لئلا تبتلى بالقحط والمحل
وأشجار بها شماء
لتبقى صلبة السيقان والأصل
لئلا تنحني للريح أو تكسر
لئلا ترتضي بالذل أو تقهر
بلادي،
أمي الأخرى
وحب بلادي الأكبر
1- تحية لبيت لحم :
وافى من الشرق القصي ليسجدوا
للطفل في المهد الوديع مجوس
قالوا قدمنا إذ علمنا أن في
هذي الديار سيولد القدوس
في مهد فقر كل عرش دونه
ميلاد خير ترتجيه نفوس
يا بيت لحم اليوم هبي وافرحي
إذ أنت عن دون البلاد عروس
2- صلاة العيد :
رباه علمنا حياة تواضع
وتسامح ومودة وإخاء
رباه يسر خبزنا وكفافنا
حتى تقينا منّة البخلاء
رباه بارك أرضنا وجهودنا
وأزرع بذور الخير في الأنحاء
واجعل علاقات الشعوب ببعضها
دنيا سلام دائم وصفاء.
3- هدية العيد:
يا إخوتي في الأرض يا كل البشر
أحلى الأماني في حلول العيد
في أمسيات العيد كم يحلو السمر
في شرب كاس أو سماع نشيد
الله أسأل أن تظل حياتكم
أيام سعد في ليالٍ غيدِ
هذي تحياتي لكم وهديتي
ضمنتها شعري وصدق قصيدي.
ذات يوم كان طفل هاهنا
يلهو وطفلة،
كان كل الكون مزمارا وطبلة
ليس إلا!
كان هذا حين كنا برعمين
عابثين...
كان ليل إذ سهرنا
ذات يوم،
قد غفا السمار لكنا بقينا
ساهرين،
كم سهرنا دونما ندري بأنا قد كبرنا
وغدونا ذات ليل عاشقين؟
ذات يوم كانت الدنيا مساء
والتقينا مثلما اعتدنا اللقاء
غير أنا لم نجد شيئا نقول
عقرب الساعات قد مل الدوار
والثواني مثل أجراس المآثم
هل ترانا قد سئمنا ليل أيام الشتاء
فافترقنا
غير ما كنا التقينا
ذات يوم !
كان شوكا كل دربي عندما الليل اعتراه
غير أني سرت، لم آبه، ولا أصدرت آه...
رحت أمشي في طريقي رغم أني لا أراه،
ذاك إيمانا بأني بالغ يومًا مداه...
أيُّ ليلٍ دون فجرٍ، دونما صبحٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍِِ تلاه ؟
فارقبوا في الأفق فجري، ربّما لاحت رؤاه
أين أصحابي وقد كانوا معي في مبتداه؟
أين من قالوا: تقدّم، ما لنا درب سواه ؟
هالهم ليلٌ وشوكٌ فانثنوا ، وارِفقتاه...
صرت وحدي حيت زاغ الكل في كل اتجاه،
لم يعد ظلّي رفيقي، ما الذي ظلي طواه ؟
ها أنا أوشكتُ، لكن متعبًا، والجسم واه،
ساعدوني خطوةً للفجر، كي نلقى سناه
لم يعد ليلي رهيبًا، لا ولا عادت دُجاه ،
فاجمعوا أشلاءكم يا إخوتي في مُنتهاه،
واخرجوا نستقبل النورَ الذي اشتقنا بهاه...
هل أنا أسمعتُ قومًا هَمّهُم طعم الحياة
أم ترى أصبحت صوتًا طاف بحثًا عن صداه؟
كان جدّي
مثل حاسوبٍ، وأغزر
يحفظ الأشياء عن غيبٍ
فلا يحتاج دفترْ،
يستقي الأخبار من أوثق مصدرْ
ثم يرويها انسيابًا
ليس يعثرْ،
ينبش التاريخ منْ
أيامه الأولى البعيدة
ليس يقرأ
في كتابٍ أو جريدةْ
فهو لم يذهب لكتّابٍ
ولم يعرفْ قراءةْ
وهو درويشٌ وسيمٌ
بالبساطة والبراءةْ
كان جدّي
يتقن التفصيل بالقول الوجيزْ
كان كلّ الحيّ مشغوفًا
بذيّاكَ العجوزْ
ضارب الأمثال حلاّل الرموزْ
لم أزل أذكر منهمْ
جارنا عبد العزيزْ...
كان هذا يستزيد الجد أكثرْ
وهو يطري هاتفًا :
الله أكبرْ
باشتداد البرد في كانونَ
بعد وقد النار في الكانون
كان الجدّ يجمع الجيران حولهْ
ثم يمضي قائلاً ما شاء قولهْ
يقتفيها من أبي زيدٍ وعنترْ
عَبْرَ هولاكو
وتاتارٍ وبَربَرْ
ذات ليل ٍ
قال: يا عبد العزيزْ
دالت الأتراك قبل الانكليزْ
قل لمن يبكي على أطلال خولةْ:
صال جنكيزخان صولةْ،
لم تدم للظلم دولةْ
يسألني ولدي عن كمَدي
والجرح النازف في كبدي
يا ولدي، جُرحي موروثٌ
فاحذر ما يورثُ في بلدي
يسألني ولدي عن بلدي
والعَلَمُ الضائع من أمَدِ
يا ولدي عَلمي لم يَبْرَحْ
منتظرًا حلّي من عقدي
يسألني ولدي عن عقدي
عن تلك ال"تنهش في جسدي"
يا ولدي عقدي أنكرُها
كي تخلوَ أنتَ من العقدِ
يسألني ولدي عن جلدي
عن سرِّ الأمل المتَّقد
يا ولدي أمسي مشتعلٌ
نورًا يهديكَ بفجر غدِ
أتوق لبقعة في الأرض يهوى شَمْسَها ظِلّيْ
أتوق لقطرة الظلِّ
قبيل الصبح، عند الفجرِ قد عَلَقَتْ
على أوراق لوزتنا
كبلّور النّقا الحر
أتوق لبئر ساح الدارْ،
أتوق لنقطةٍ من ماءِ تلك البئرِ في الحَرِّ
وقيلولةْ
بظلّ التينةِ الخضراءِ في تمّوز أو في آبْ،
أتوق لشُلّة الأصحابْ،
ولقمة "كبةٍْْ نَيّهْ"
وتبّولة
أتوق لعودة الراعي بأغنامهْ
وأنغامه،
وصوت الناي والموّال بعد العصرْ،
أتوق لشطحة في الوعرْ،
أتوق لعودةٍ في العمرْ
لعودِ الحَرثِ والنوْرَجٍْ
وتل القمحِ في البيدرْ...
أتوقُ لليْلنا المُمْطِرْ
وقرصِ الجمرِ في الأوجاقْ
يعانق ركوةَ القهوةْ
بحَبِّ الهالِ في البَكرَجْ
أتوق لجدّتي تروي
أتوق لكلمة حلوةْ
أتوق ل " قربّت تُفْرَجْ"
حين أمسى موطنُ الإنسان للإنسان غُربهْ
حين أفنى في ظلام اللّيلِ نجمُ القطبِ قطبهْ
أدركَ المظلومُ دربهْ
لم يعد بالموتِ يأبهْ
لقمةٌ في الذُّل صعبَهْ
شوكة الأيام حربَهْ
قد تناسى العاشق الولهانُ في الأحداثِ حبَّهْ
مذ غدا تهليلةٌ للطفلِ صوت البندقيَّة
حين تاهت أمّه في الأرض بحثًا عن هويَّةْ
في المتاهات العتيّةْ
وغدا الجاني ضحيّة
في مفاهيم البريةْ
صارت النيران تُصلي في حروف الأبجديةْ
حين يغدو البطش والتنكيل من صلب الوظيفة
والبطولات الشريفة
حين يأبى حاكم إطعام محكوم رغيفه
تصبح الأشعار أشباحا مخيفة
تصبح الكلمات أقوى من قذيفة
تصبح الأثقال أحمالا خفيفة

